یک داستان دوروغکی کشکی درباره ی کار بد

خرید بک لینک
خیلی تنها بودم یه مدت طولانی چند ساله بود که تنها بودم نمیدونم دقیقا چه فصلی بود چه موقعی بود

موقعی بود که با یه روانشناس احمق پفیوز حرف زده بودم چرا فحشش میدم ؟ چون منم گاهی بی ادب میشم

یه آدم معمولی باید یه بار حداقل بی ادب بشه . دارم تاکید میکنم این یه داستان دوروغکی و کشکی و الکیه که از روی فیلم فی المدة المعلوم ایده اش رو گرفته ام و میخوام بسازمش .

داستان اینه که بعد از اینکه با این روانشناس بد حرف زدم بهم گفت خاک تو سرت کنن که تنهایی

برو یه فکری به حال خودت بکن بدبخت ...بیچاره همه دوس دختر دارن همه دارن حال و هول میکنن

جوانیت رفت و س55ک55س نکردی ... خیلی بهم برخورد خیلی تحت فشار روحی و تنهایی و همه چی بودم

داستان دروغکیه ها بازم تاکید میکنم یه پسره توی سوئد این اتفاق براش افتاده که اونم توی خیال من ...

خب چی میگفتم ؟ گفتم روانشناسه گفت که خاک توی سرت کنن رضا چه مرگته تو ؟ چرا نمیری واسه خودت یه دختر خوب پیدا کنی باهاش عشق کنی عمر کوتاه است لذت ببر

حرفاش سنگین بود بهم آسیب زد تحقیر و تخریبم کرد و ناراحت و غمگینم کرد خیلی شکستم داد حرفاش

اومدم خونه گفتم چه کنم ؟ هرکاری کردم نشد ... چه کردم ؟ رفتم اینستاگرام دیدم یه دخترایی هستن که نوشتن اگه صد هزار تومن پول بهشون بدی میذارن بری باهاشون س::ک":س کنی .

من واقعا بهش فک نمیکردم اما خب به حدی حرفای روانشناس پفیوز ( نمیدونم این کلمه معناش چیه اما دکتر شریعتی میگه فلاسفه پفیوزترین انسان های تاریخند چون کاری با سیا:ست ندارن و همیشه در دربار پاد.شا.هان بوده اند . )

به حدی روی من اثر گذاشته بود که گفتم برم خودمو بکشم من میرم و خودمو میکشم و خود:کشی میکنم

بعد به خودم اومدم گفتم حالا مرگ بهتره یا پول دادن به این دخترایی که پول میگیرن ؟ طبیعتا خود:کشی شاید بهتر نباشه .

منم به یکیشون توی اینستا پول دادم ( خب منم خیلی ساده دل و احمق و زودباورم) بهم گفت ده هزار تومن شارژ بفرست تا بهت آدرس بدم ( دقیقا مثه اون دختری که میاد توی وبم و میگه نه آدرس میدم نه عکس میدم نه شماره میدم نه آیدی میدم نه عکس میدم نه اسممو میگم نه هیچ حرفی میزنم هیچی نمیگم ولی تو چون طمع کرده ای چون تنهایی چون توی کف هستی مجبوری با من که نه عکس میدم نه شماره میدم نه وب دارم نه تلگرام دارم نه میام نه آدرس میدم نه راست میگم حرف بزنی چرا ؟ چون تنها و توی کف هستی ) و دقیقا همین کارو اون دختره ای که پول میگیره تا باهات بخوابه هم با من کرد ( البته این داستان واقعی نیست و صرفا ساخته ی تخیل یک نویسنده ی یونانی هستش ) گفت پاشو بیا حالا که ده هزار تومن شارژ دادی پاشو بیا شهرک غرب اونجا کوچه ی فلان و ...

منم بلند شدم راه افتادم گفت ساعت هشت شب اینجا باش من ساعت هفت بود بلند شدم حرکت کردم

رفتم سر خیابان سوار ماشین شدم گفتم شهرک و یه ماشین سوارم کرد . توی مسیر فقط خدا خدا میکردم که خدایا اجازه نده اینکارو بکنم من این حقارت و ذلت و کثافت رو نمیتونم تحمل کنم و خب خدا هم هیچوقت جواب ما بیچارگان بدبخت را نمیده آن مایه دارهای خفن هم اصلا صدایش نمیکنند .خودشان یک دوچرخه میدزدند و به جایش طلب استغفار میکنند . من ده ساله دارم دعا میکنم بهم همسر بده اما نمیده ...بگذریم این داستان رو یه احمقی از ژاپن از روی فیلم فی المدة المعلوم ایده گرفته و اینجا داره مینویسه و یه داستان دوروغکی هستش ) تا این حد دیوانگی و شجاعت بی نظیره ( البته من ازونام که اگه برم با یارو بخوابم و تهدیدم کنه سریع زنگ میزنم به پولیس و اصن شوخی ندارم یعنی هیچ رقمه باج نمیدم و اگه خودم سقط بشم همه رو با خودم میبرم توی چاه شوخی هم ندارم در این زمینه ) سوار تاکسی شدم و خدا خدا میکردم که خدا صدای نازک نحیف ضعیف حقیرانه ی این بنده ی ذلیل خوار یه تیکه سوراخ رو بگیره( واقعا احساس حقارت میکنم از اینکه بخواهم شرف و انسانیت و اخلاق و مرزها و حدود خودمو به خاطر یه رابطه پنج دقیقه ای زیر پا بذارم) و خب توی تاکسی خدا خدا میکردم که دستمو بگیر خدایا کمکم کن یه راهی یه نجاتی ... نمیدونم چیه؟ گویا ما معصیت میکنیم که به خدا نشون بدهیم که دیدی اجابت نکردی معصیت کردم ؟ گویا عصیان و سرکشی میکنیم که به نوعی خدا را تنبیه کنیم دیدی اجابت نکردی و مرا به حلال نگماشتی و به حرام و کثافت افتادم ؟ و از آن طرف در تاکسی هی خدا خدا میکنیم که خدایا بیا و کوتاه بیا یعنی تا الان اجابت نکردی حالا اگه کوتاه نیای من عصیان میکنماا به گناه میفتمااا !!! نوعی تهدیده ، نوعی کل کل با خدا و رو کم کنی از خداست ولی خیلی شیک و با کلاس

خودتو مظلوم و معصوم نشون میدی تا گناهو بندازی گردن خدا و بگی خدایا تو بودی که اجابت نکردی ومن اینکارو کردم از اجبار تقصیر تو بود خدا ...

بعد خدا خدا میکردم شاید هم من خیلی بدبینم در واقع اگر نگاهم به انسان کمی مثبت تر باشد

شاید خدا خدا کردنم به قصد این نبوده که بخواهم بگویم دیدی ؟ شنیدی دارم به سمت گناه میرم ؟

نه این سیاه و بدبینانه است خوشبینانه تر اگر به انسان نگاه کنیم شاید من منتظر یک نشانه از وجود و حضور خدا بودم که بس کنم که دست بردارم که اینگونه که هستم نباشم انگار انسان منتظر یه تلنگر کوچک است که برگردد و دائما حتی در آن لحظه که در راه گناه قدم برمیدارد نیز خدا خدا میکند که شاید یه تلنگری زد و ما را برگرداند .

همین طور که خدا خدا میکردم دوتا دختر دددددددددددددداف ازون دختر مو خوشگل بورا که رنگ طلایی میزنن به موهاشون . ( یه پسره رفته بود خاستگاری بعد از مراسمات اولیه به دختره گفته بود من از موی طلایی خیلی خوشم میاد و دوس دارم بخاطر من موهاتو طلایی کنی خیلی زیبا میشی و دختره ی بیشعور برگشته بود گفته بود نه دوس ندارم و هرگز چنین کاری نخواهم کرد )

دوتا از آن دخترها که توی فیلم های خارجی آدم میبیند آدم حظ میکند که عجب در و داف های شاخ و شیک و جذابی هستند میشود شیرین ترین احساسات زیبایی شناسانه را در کنارشان تجربه کرد . میشود در راه عشقشان فنا شد و میشود برایشان له له زد و مرد .

لاستیک کذاییشان وسط اتوبوس همت یا مدرس پنچر شده بود راننده خواست بزند بغل و کمک کند

مسافری پشت سر من مخالفت کرد . گفت نه آقا برو ولش کن ما عجله داریم

من اما منتظر یک نشانه از خدا بودم وقتی تو منتظر نشانه هستی به صدق و کذبش کاری نداری

دنبال اثبات هم نیستی همین که نشانه ای را سوسو کنان ببینی به سمت آن میشتابی

خدایا من آن شب همچون کودکی که مادرش را گم کرده و همچون مادری که فرزندش را ندیده

با اشتیاق به سمت نشانه ی تو روانه شدم و باز تو ساکت بودی و هستی و هنوز هم هیچ چیز نمیگویی

گاهی میگویم یک ساعقه ای بزند کباب شویم همچون صاعقه ی عاد و ثمود ولی اینگونه سکوت نکن

من هم شخصیتم طرح واره ی رها شدگی و طرد شدگی دارد وقتی کم محلی میکنی بیشتر اصرار میکنم

اصرار پوچ احمقانه ای و حتی معصیت میکنم معصیت همان خود زنی است خود زنی یعنی خودت را بزنی که عشقت ، مادرت ، اطرافیانت دلشان بسوزد و گاهی همچون خدا و خدایی که همچون مادر مادری که اینقدر مغرور که حتی وقتی خود زنی میکنی کم نمی اورد و دست از غرورش بر نمیدارد و میگوید بزن خودت دردت میگیره . و همینجاست که معصیت میکنی و خدا میگوید بکن که من سکوت میکنم و غرورم را نمیشکنم .

و اینگونه است که رابطه ی تو و مادر مغرور تبدیل میشود به رابطه تو و خدا و مادر جای خدا را میگیرد و برعکس

خداست که طبق همان روابط کودکی ات با مادر تفسیرش میکنی . داشتم میگفتم این داستان دروغ است کذب است بافته ی ذهن یک دیوانه است که فیلم فی المدة المعلوم را زندگی کرده است .

همه چیز به نظر من بستگی داشت راننده میگفت بزنم بغل کمک کنم به دو دختر داف نصف شب وسط اتوبان تاریک و خلوت با یک ماشین پنچر

راننده میگفت بزنم بغل و مسافر میگفت برو من عجله دارم

و همه چیز مانده بود به نظر من و هرچه من میگفتم همان میشد و من اینجا منتظر یک نشانه بودم

و تلنگری که نروم که نرسم که دیر به قرارم برسم که گناه نکنم که با دختری که پول میگرفت نخوابم .

محکم و قاطع گفتم بزن بغل کمکشون کنیم من یه عمر زندگیمو در راه کمک به مردم سپری کرده ام

چرا اینبار چشمامو ببندم شاید نشانه ای باشد شاید خیری درونش باشد شاید خدا هدفی دارد

و البته که شاید خدا هدفش خیلی کلفت نبود همین بود که من انسانیت به خرج دهم همین همین

خیلی کوچولو و ظریف اما

اما ما پیاده شدیم و آن مرد پنچری را گرفت و من سکوت کردم و سوار شدیم و خداحافظی کردیم

و هیچ اتفاقی نیفتاد هیچ نشانه ای نبود میگویم که گفتم گفتم که خدا ممکن است اهداف کلفت کلفت دنبال نکند ممکن است همینقدر بخواهد تو را حالی کند که آهای ، هووووی تو هنوز انسانی و میتوانی از انتخابت و اختیارت برای کمک به انسان ها استفاده کنی و دست افتاده ای بگیری و از خودت بزنی .

رفتیم و با ناباوری مرا رساند به میدان صنعت به شهرک غرب و من آنجا سوار ماشین دیگری شدم و به جایی که ادرس داده بود رفتم با هزار ترس و لرز و چنین جایی وجود نداشت .

نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت به او تماس گرفتم اما موبایلش را خاموش کرد .

نمیدانم باید خوشحال میشدم یا ناراحت هم خوشحال بودم که نشده بود به درک که نشده بود

اصن من به جایی رسیده بودم که روزی صد بار میگفتم از ته دل از سویدای وجودم فریاد میکشیدم

به درک که کسی مرا دوست ندارد به درک که کسی نمیگذارد او را لمس کنم به درک که کسی مرا نمیبوسد

به درک که اصلا خدایا من انتخاب میکنم من با تمام وجودم میخواهم تا آخرین روز عمرم تنها بمانم

و هیچ نوع ازدواج و دوستی و ... نمیخواهم هیچی نمیخواهم به درک که ندارم که نیست که تنها هستم

به درک که هلاکویی گفته دوس دختر پیدا کنید و تنها نباشید به درک که روانشناس پفیوز( انتخابش با شما!!! اگر بی راه میگویم پفیوزش را نخوانید) به من گفته خاک تو سرت که دوس دختر نداری ...

به درک من میخواهم تنها باشم میخواهم ابله و احمق و تنها و ساده لوح و پخمه و هرچه بگویی باشم

به درک من به همین کوفتی که هستم عاشقم و راضیم و خدا رو سعی میکنم که شکر کنم .

با نوعی شادی خاص از اینکه سرم را نبریدند و گولم نزدند و لانتور نبودند و به کلا.نتری کار کشیده نشد

و البته آنها که بیشتر از پولیس میترسند اما من نمیترسیدم اگر کاسه ای زیر نیم کاسه شان بود ولو خودم هم مقصر بوده بودم باز به پولیس خبر میدادم و دهنشان را آسفالت مینمودم اصلا هم در اینجور مواقع از آبرو نمیترسم و آبرویم هم برود کوتاه نمی آیم ) خلاصه سر کارمان گذاشته بود و پولم که رفت اصلا مهم نبود

من اما من اما دیوانگی ام گل کرده بود و آن روانشناس ابله حرف هایش از وجودم پاک نمیشد

که س>ک/س نکردی بدبخت و جوانی ات تمام شد ...

و من آمدم خانه با نوعی شادی و سرخوردگی و امید همزمان

رفتم اینستاگرام گفتم که همه شان که قاتلاق نیستند به دیگری پیام دادم اینبار بیخیال حضوری شده بودم

نوشته بود پنج هزار تومن بدهید تا با شما س//ک////س چت کنم و من گفتم باشه .

برایش پنج هزار تومن شارژ فرستادم ( این داستان دروغ و ساخته ی ذهن نویسنده ایست که شاید دروغ باشد که فیلم فی المدة المعلوم را زندگی کرده است)

او هم پول مرا گرفت و خبری از هیچی نبود ... و بلاکم کرد

و من دیگر وقتی چنین شد اعتماد نکردم و دیگر هرگز از ان شب پی چنین چیزی نرفتم و فهمیدم که دروغ است دروغ است راستش را بخواهید از رو نرفتم ( عجب دروغ هایی میگویم) یک شماره از یک پسر گرفتم

و خب اینبار با واسطه بود زنگ زدم خانم سلام ...تا گفتم سلام فک کرد پولیس هستم و میخواهم او را بگیرم

نمیدانم آیا صدای من شبیه مامور مخفی است ؟ نمیدانم آیا لحن واژه های من بوی آدم های مثبت را میدهد ؟

نمیدانم اما به محض سلام گفتن فکر کرد من مامورم و صریحا این را گفت و دیگر جواب نداد .

من فهمیدم که ما اینکاره نیستیم آدمی مثل من اصلا عرضه ی چنین کارهایی ندارد

به کنایه گفتم حتی نمیگذاری گناه بکنم ؟ این چه جبریست ؟ کمی آزادی بده ای خدا ...

و چقدر رفتار برخی مخاطبین این بلاگ شبیه همین کلا/هبر/داران اینترنتی است

با من سخن میگویند و از طمع من ، از توی کف بودن من ، از تنهایی من ، از مهربانی و سادگی من استفاده میکنند

نه ادرس میدهند نه اسم دارند نه وبلاگ دارند عکسم را میبینند عکسشان را نشانم نمیدهند

دروغ میگویند آیدی های فیک میدهند یا اصلا آیدی نمیدهند و فقط بدانید تمام شما با چنین رفتارهایی مرا

یاد آن خانمی که پول میگرفت می اندازید که حتما ریگی به کفشش دارد .

و من چرا از گفتن چنین سخنانی افتخار میکنم؟ افتخار نمیکنم هرگز افتخار نکرده ام اما مینویسم که بدانی آنچه تو در فیلم مدت معلوم دیده ای را ما روز و شب داریم زندگی میکنیم و رنجی که میبریم تمام نمیشود .

من افتخار نمیکنم این را نوشتم به عنوان یک داستان دروغکی الکی کشککی که به تو بگویم

اینکه از تنهایی من استفاده میکنی از طمع من برای با تو بودن

از سادگی و ساده نمایی من استفاده میکنی

و با چهار وبلاگ مختلف به من کامنت میدهی من میفهمم و دم بر نمی اورم .

اینکه کامنت بدون آدرس میدهی وبلاگ جعلی میسازی و هزار جور کار دیگری میکنی من میفهمم

این را بدان که تو داری از تنهایی و طمع من سوء استفاده میکنی

و چرا من به دام تو میفتم ؟

چون من در درون احساس گناهکاری میکنم احساس مقصر بودن مقصرم که تنهام

مقصرم که تنهام و خودم را مجازات میکنم مجازات من این است که طمع با تو بودن کنم

مجازات من این است که میفهمم تو دروغی ولی باز به تو کامنت میدهم مجازات من این است

که میفهمم شده ام ملعبه ی بازیچه ی تو اما باز هم کامنت میدهم

و تو چه سادیسم بیمارگونه ی روانی ای داری تو لانتور محضی

تو سراپا آنتی سوشیالی که میدانی داری مرا رنج میدهی ولی باز دست بر نمیداری

و حتی با خواندن این نوشته ها بر پستی خود پای میفشاری .

من نیازی به ترحم کسی ندارم من از سادگی و صفا احساس حقارت نمیکنم من صافم

که تو را باور میکنم و تو چه قدر میتوانی پلید باشی راستی اینکه خود را بره میدانی

و مرا گرگ ... !! اصلا جای شگفتی نیست .

روز نوشت نود و هفتم...

ما را در سایت روز نوشت نود و هفتم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 3:57

صفحه بندی