حرفای خیابون

خرید بک لینک
رفته بودم کتابخونه ی دانشگاه یه دختره اونجا بود خیلی زیبا بود ( آدمایی که من زیبا میدونم از نظر خیلی ها معمولی محسوب میشن ) نگاهم میکرد منم داشتم کتابامو میذاشتم توی کیفم که یهو زدم کل اون شیشه و پنجره و کتابخونه و همه با هم لرزید داشتم با سختی کیفمو میبستم ...یهویی زد زیر خنده.

دلم میخواست برم بهش بگم پاشو بیا بریم حرف بزنیم اما خجالت کشیدم توی جمع و شلوغی کتابخونه روم نشد

نمیدونستم برم بهش چی بگم اونجا پسرها و دخترهای دیگه هم نشسته بودن

خعلی دختره ساده ای بود نه آرایش خاصی داشت نه قیافه ی خاصی اما من از قیافه ش خوشم اومد.

اینجاست که شاعر میگه :

جمله ی نعمت روی زمین قسمت پررویان است

خون دل میخورد آنکس که حیایی دارد .

اینجا شروعش بود شروع حال بد من حال بدی که ناشی از ترس و خجالت و شرم و کمرویی و بی کفایتی و ناکامی میاد سراغ من

حال بدی که ناشی از اینه که دلم میخواد گزینه ی مناسبم اونجا هست اما جرئت اقدام و شهامتشو ندارم

میترسم خجالت میکشم کمرو هستم جرئت ندارم توی جمع برم بهش بگم توی شلوغی بهش بگم

دوس دارم یه گوشه ی خلوتی که هیچکس نباشه برم باهاش حرف بزنم که هیچوقت این خلوته هم پیش نمیاد

نشون به اون نشون که یک ساعت جلوی در کتابخونه قدم زدم حتی برگشتم توی کتابخونه اما نشد که نشد

از جاش تکون نخورد شاید اگه میومد بیرون بهش میگفتم . حالا جدای ازینکه ممکنه اینکار کلا خیلی احمقانه به نظر برسه شایدم بخاطر احمقانه بودنشه که من نمیتونم انجامش بدم چون من دوتا چیز برام سخته دروغای احمقانه و کارهای احمقانه و بی دلیل و بی منطق و مسخره .

خیلی حرفا توی خیابون یادم میاد که دلم میخواد بیام بنویسمش مثلا یه چیزی که یادم اومد و ننوشتمش و خیلی چیزها هم یادم میره .

من که از همین دیشب تنها نیستم من از چهارده سالگی تنهام از هفت سالگی تنهام

خب میدونید من تک فرزند بودم تک فرزندی هم خیلی تاثیر داره توی تنهایی خیلی زیاد

بابامم ساکته اصن اهل صحبت کردن نیست . بچه ای هم در اطرافم نیست

یادمه من بچه که بودم تنها تمرین میکردم تنها ورزش میکردم تنها بازی میکردم الان یادمه

ریز جزئیاتو یادمه یادمه که خیلی به شوت زدن توپ علاقه داشتم خاطراتمو که مرور میکنم

میبینم مقدار زیادی از کودکی من صرف سانتر کردن توپ و شوت زدن و تمرین دریبل شده بود

دوره ی راهنمایی ...یه بخشی هم وقف ورزش میشد دراز نشست و شناو بدنسازی و ...

بعدا کم کم یاد گرفتیم بریم باشگاه کاراته و بدنسازی و کنگفو و ...

البته از همان دوم ابتدایی که هشت سالم بود کوچه ی بغل خونمون بود که ده تا پسر داشت

منم میرفتم اونجا باهاشون بازی میکردم هر روز میرفتم گاهی هم بزرگتربودن بعضی بچه ها

مثلا سه چهار سال بزرگتر بودن منم ریزه میزه بودم خیلی کتکم میزدن واقعا محکم میزدن واقعا درد داشت

مثلا من هشت سالم بود اونا دوتا داداش بودن یکیشون هشت ساله ی درشت هیکل بود اون یکی دوازده ساله بود میزدن هااااا ....من از همه ضعیف تر بودم یه بچه ی تپل لوپوی کوچولوی هشت ساله ی سبزه رو با موهای مشکی که قیافه اش شبیه ژاپنی هاست ولی سبزه است . البته خیلی هم قول نمیدم شبیه ژاپنی ها باشم .

با لب های نیمه تپل و دماغ نوک تیز و ابروهای مشکی هشتی که مثه یه تیک برعکس میمونه . با یه شکم برامده ی خیلی خیلی کوچولو . همیشه وزنم متعادل بود چاق نبودم اما لاغرم نبودم پرترین حالت ممکن بودم اما چاق نبودم .

داشتم از تنهایی میگفتم از عصر میرفتم توی کوچه تا هشت شب بازی میکردم قایم باشک و گرگم به هوا

گاهی هم شطرنج بازی میکردیم جلوی در خونه ی همسایه ها روی لبه ی پله ها مینشستیم .

گاهی فوتبال و وسطی و ... من چون فوتبالم خوب نبود ریز میزه بودم تپل هم بودم چندان توی فوتبال کسی آدم حسابم نمیکرد اینکه گفتم فوتبالم بهتر شد مال وقتی بود که دوران راهنمایی بودم . دوران ابتدایی نه آدم قوی ای بودم نه جسم قوی داشتم نه روحیه ی قوی . یادمه یه بار معلم کلاس اول گفت باید بیای از روی عکس اون صفحه از کتاب فارسی که یه گربه ای نخ پیرهن خانومه گیر میکنه به لباسش و کل لباس داغون میشه رو تصویرشو کنفرانس بدی واسه بچه ها من هفت سالم بود یه هفته از ترس مدرسه نرفتم به کسی هم نگفتم که دردم چیه دردم همین دردی بود که الان توی کتابخونه اتفاق افتاد دردم این بود خجالت میکشیدم کمرو بودم

میترسیدم توی جمع برم بگم اصن نمیدونستم چی باید بگم از هفت سالگی استعداد که نشدم آدم پر رویی هم نبودم .دوره ی ابتدایی دوره ی خاصی نبود چون من هیچی یادم نمیاد فقط یادمه معدلم بالای نوزده بود

کلاس پنجم کمی ریاضیاتم قوی شده بود .اول راهنمایی که اومدم فضام عوض شد کم کم فهمیدم عربی من خیلی قویه و نشستم عربی خوندم و عربیم خیلی خدا شد . ولی زبانم اینقدر بد بود که یادمه اول راهنمایی امتحان میان ترم رو شدم یازده از بیست اولین نمره ی پایین عمرم رو گرفتم . خیلی بد بود نشستم اینقدر خوندم اینقدر تمرین کردم که امتحان ترم اول رو همون سال چهل از چهل گرفتم یعنی بیست شدم . هجده نمره خودمو ارتقاء دادم از بیست و دو رسوندم به چهل . توی راهنمایی کم کم ریاضیاتم ضعیف شد . اما خب عربی دوس داشتم . بقیه درسامم متوسط بود . از حرفه و فن بدم میومد هیچوقتم نتونستم کاردرستی هایی که میخوان رو درست کنم تنها بودم خانوادمم بلد نبودن کمک کنن . توی دوران راهنمایی من بیشتر تمرین فوتبال کردم

از قوطی های نارنجی رنگ سن ایچ ( مایه ی سن ایچ که باهاش شربت درست میکنن یک کیلویی و نیم کیلویی) پر از شن و خاکش کرده بودم به جای دمبل و وزنه ازش استفاده میکردم جلو بازو میزدم باهاشون

کم کم یه میله بلند هم درست کردم ازش هالتر درست کردم وزنه میزدم . یادمه یه بار اول راهنمایی توی کوچه بچه ها طناب آورده بودن طناب بزنن من دوتا بیشتر نزدم اونا هر کدوم بیست تا میزدن

من اومدم خونه رفتم یه طناب خریدم شروع به تمرین کردم یادمه اینقدر که تمرین کرده بودم دو ماه بعد که توی کوچه مسابقه طناب بازی شد دویست تا یک ضرب زدم یک بار سیصد تا زدم یک بار پانصدتا . یعنی اینقدر طناب میزدم مسابقه تمام میشد . خیلی تمرین کردم یه بارم اول راهنمایی فوتبال بازی کردیم گل کوچیک اما ضعیف بودم دو سه ماه فقط سانتر و دریبل تمرین کردم دفعه بعد که بازی کردم این جمله رو رفیقم بهم گفت :

چی شده تو توی تیم من که بودی اینقدر قوی بازی نمیکردی ؟ حالا که رقیبم شدی چقدر قوی شدی؟

یه بارم یه پسره اول راهنمایی که بودم سوم راهنمایی بود یه چیزی از دهنم پرید به شوخی بهش گفتم

اومد منو خوابوند زمین محکم کوبید به سر و گردن و ... یادمه تا دو سال گردن درد داشتم و تیک عصبی گرفته بودم

البته پسره رو هم دیدمش پارسالا معتاد شده بود داداشش برده بودش کمپ ترک اعتیاد فرار کرده بود

یه بارم یه پسره من یه موشک داشتم خریدم صدتومن موشک نبود طرقه بود ازین ترقه ها که روشن میکنی میره آسمون موشکه اسمش دیگه ؟ این موشکمو به زور گرفت روشن کرد رفت هوا ... من بهش گفتم من صدتومن پول دادم واسش(اون موقع صدتومن یعنی پنج هزار تومن الان یا حالا دو هزار تومن و دوهزار تومن واسه یه بچه ده ساله خیلی زیاده) من گریه کردم هی داد میزدم صدتومنو بده گریه میکردم زار زار اما نداد پولمو و موشکمو هم داغون کرد به نامردی ده سال ازم بزرگتر بود دو سه سال پیشا فهمیدم معتاد شده کراک میکشه گوشه ی جوب و این ها افتاده به خدا گفتم خدایا اگه به خاطر اون دردوحشتناکی که به من تحمیل کردن معتاد شدن من میبخشمشون . اما بعید میدونم کسی که به من غریبه یه درد داده قطعا به دیگرانم داده و چنین کسی که چنین مرگبار آدم ها رو اذیت میکنه و میکرده احتمالا درونا هم حال خوشی نداشته واسه همین رفته معتاد شده کم کم پناه برخدا خودمو بهتر نمیدونم ادم یه لحظه پاش میلغزه منم مصون نیستم هیچکس مصون نیست از اعتیاد هر لحظه ممکنه هرکدوممون فریب بخوریم تحت فشار و شرایط و ...

توی راهنمایی و ابتدایی زندگی همینجوری بود من ورزش میکردم و قدم میزدم و خیلی خیلی بازی میکردیم

هم بازی های کامپیوتری بازی میکردیم اون موقعا نه کامی بود نه پلی استیشن میرفتیم یه جاهایی

چارتا پلی استیشن گذاشته بود هزار تومن دویست تومن میدادیم نیم ساعت بازی میکردیم من خیلی بازی میکردم یادمه بازی رزیدنت اویل رو هفتصد دفعه تا تهش رفتم . دایناکراسیس رو همینطور صددفعه بازی کردم

عاشق کراش چهار بودم اونم تا اخرش رفتم خودم سگا داشتم وقتی از مدرسه میومدم کلاس پنجم و راهنمایی مینشستم دو سه ساعت سگا بازی میکردم اون اردکه رو خیلی دوس داشتم اون اردکه که تلمبه پرت میکرد

نینجا هم دوس داشتم شورش در شهر سگا رو هم دوس داشتم . اون بازی کابوییه که تفنگ داشتن هم باحال بود خلاصه بازی میکردیم دیگه میکرو هم داشتم بهش میگفتن ترمیناتور من خیلی از بازی بامر ( بمبر) خوشم میومد .

یه باری هم بازی میکردم با پلی استیشن اسمش خوک بود ما میگفتیم خوک اسمشو نمیدونم اگه میدونستم همین الان دانلودش میکردم و بازی میکردم نمیدونم چطوری میشه پیداش کنم اسمش خوک بود . یه خوکی بود سه تا سرباز خوک تو داشتی سه تا اونا بعد هر کدوم حق داشتید یه ضربه با تفنگ یا چاقو یا بمب به حریف بزنید مثلا با تفنگ بزنید بیفته توی آب و جونش تمام شه بعدهرکی میتونست تمام افراد حریف رو زودتر بکشه برنده بود نفری پنجاه تا جون هم داشتید . اگه کسی این بازی رو انجام داده اسمشو بهم بگه . خیلی دوس دارم پیداش کنم بازی کنم بازی رد آلرت هم دوسش داشتم رد الرت رو اینقدر بازی کردم حالم به هم میخوره دیگه خسته شدم اما دوسش داشتم . بازی دویل می کرای (گریه شیطان یه همچین چیزی) شمشیر بازی بود اونم دوسش داشتم بازی میکردم البته چندوقت پیش خریدمش نتونستم بازی کنم حوصلم نیومد .

من خاطراتمو تا دوران سوم راهنمایی تعریف کردم توی پست های بعدی دبیرستان رو تعریف میکنم .

روز نوشت نود و هفتم...

ما را در سایت روز نوشت نود و هفتم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 20:11

صفحه بندی