خاطره ی دوستی

خرید بک لینک
خب میدونید من دینو یه چیز شخصی میدونم یعنی نماز میخونم روزه میگیرم اما اهل امر بمعروف و .. نیستم که بلند بشم برم جامعه رو هدایت کنم و ... خودمم به اندازه کافی هدایت نشده میبینم و دین رو هم یه چیز شخصی یه ارتباط بین من و خدا میدونم . و خب نه اونایی که نماز میخوننو بهتر میدونم نه اونایی که نماز نمیخونن رو بهتر میدونم . هرکی دلش خواست بخونه هرکی نخواست نخونه به من چه اصن ؟ ولی شخصا خودم نماز میخونم الان توی نمازخونه خوابگاه بودم یه حس معنوی عجیبی بهم دست داد یاد یه خاطره افتادم خب من قبلا خیلی مذهبی تر و سنتی تر بودم کم کم که هی درس میخونه آدم عقایدش متعادل میشه . من اون موقعا میگفتم یا باید تنها بمونم یا اگه بخوام با کسی دوس بشم فقط و فقط باید صیغه ی محرمیت بخونیم و محرم بشیم. همینو توی وبم نوشته بودم چندسال پیشا بود دو سال پیش . بعد همون روز یه دختره بود ازم دو سال کوچکتر بود بهش گفتم با من دوس میشی ؟ گفت آره ... گفتم میشه شمارتو بدی ؟ شمارشو داد ، گفتم ببین من شرط دارم واسه دوستی گفت شرطت چیه گفتم باید محرم بشیم چون اینکار گناهه گفت قبوله .

فرداش بهش اس ام اس دادم اومد خونمون مامانم این ها هم نبودند بهش گفتم خب اول باید محرم بشیم . بهش گفتم نترسیدی ؟ خب ممکن بود من آدم بدی باشم گفت آره راستشو بخوای ترسیدم ولی بهت اعتماد کردم چون احساس کردم پسر صادقی هستی . برام سوال بود که چرا اینقدر دلش میخواد که با هم باشیم بعدا فهمیدم خود/ار/ضایی میکرد و خب دلش میخواست که ار/ضا بشه ، خلاصه اومد خونمون رفتم دنبالش ، آوردمش خونه ، نشست براش چای آوردم گفتم میبینی خونمون ساده است آدمای معمولی ای هستیم ؟ فک میکردی الان پنج تا پسر گردن کلفت اینجا منتظرتن که خفتت کنند ؟ خندید ... گفت دیوونه .. روزی ده بار این کلمه رو به کار میبرد میگفت دیوونه دیوونه ... من میگفت مامانمم همینو میگه فقط مامانم میگه چل ... خل و چل ...

گفتم صبر کن الان میام ، رفتم رساله ی توضیح المسائل رو آوردم از توی اتاقم و نشستم روی مبل کنارش حدودا نیم متر ازش دور نشستم که احساس امنیت و آرامش بکنه ، از روی رساله خوندم که اگه میخواهید محرم بشید دختر باید چنین بگوید و پسر چنین بگوید بعد خوندم که نوشته بود اول باید مهریه و زمان مشخص کنید مهریه رو مشخص کردیم یه شاخه گل و مدتشو هم سه ماه . بعد که اینکارو کردیم اون از روی رساله خوند و منم خوندم و محرم شدیم سه ماه با هم دوس بودیم و محرم بودیم البته ، توی این سه ماه جزو قشنگترین روزهای زندگی من بود. این دختر هیچ ایرادی نداشت یه دختر ساده و معمولی بود پوستش هم سبزه روشن و مایل به سفید بود یه قطره تپل بود قدش هم حدود 160 بود موهاشم مشکی یا قهوه ای تیره بود و باکره بود تا آخرش هم باکره موند . کارای دیگه با هم میکردیم هرکاری هم میخواستم میکرد خیلی مطیع من بود خیلی دوسش داشتم خیلی عاشقش بودم یه روز اومد گفت دارم ازدواج میکنم (شایدم دوست جدید پیدا کرده بود نمیدونم) گفت یه خاستگار خوب اومده برام فامیلمون هم هست نمیخوام ردش کنم خوب منم اون موقع بچه بودم و رفت ولی اگه مونده بود من تا الان نگهش میداشتم . من دوسش داشتم سایز بدنشو اینکه هرکاری میگفتم میکرد . بهش میگفتم بخواب میخوابید میگفتم بلند شو وایسا وای میساد میگفتم بیا خونمون میومد میگفتم بریم ناهار بیرون میگفت چشم میگفتم من دلم میخوادت پا میشد شب امتحان میومد . میگفتم بریم غذا بخوریم میگفت چشم هرچی میگفتم قبول میکرد هرکار میگفتم انجام میداد . هرکار میگفتم میگفت باشه فقط حسرت میخورم یه کاری رو چرا بهش نگفتم انجام بده اگه این یه کارو گفته بودم بکنه خیلی خوب بود ( حیف شد الانم روم نمیشه بنویسم شاید توی یه پست خصوصی نوشتمش) میدونی دوست بودیم واقعا همه جا میرفتیم همه کار میکردیم حرمت هامون هم حفظ میشد علاقه هم داشتیم سه ماه با هم بودیم من هنوزم به یادش هستم و هنوزم دوسش دارم هنوزم برگرده من قبولش میکنم توی زندگیم اما خب احتمالا همون سال ازدواج کرد و رفت. من خیلی دلم میخواد که یه دونه اینجوری پیدا میکردم دو سه سالی باهاش میماندم حداقل و چه بسا تا آخر عمر . واقعا دوس دارم واقعا خوبه .ازون روز تا الان تنهام و خب دیگه نتونستم با کسی دوس بشم .

روز نوشت نود و هفتم...

ما را در سایت روز نوشت نود و هفتم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 22:48

صفحه بندی